|
سیمرغ قافــ ـلانـتی ...... وصال ......
| ||
|
غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد
می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست كه از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریك زمان و مكان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق معشوق هلهله سر می دهد : چه عروسی است در جان كه جهان زنقش رویش چو دو دست نوعروسان تر و پر نگار گردد
راز و رمز شادمانگی مولانا برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیك مانده بالای هفت فلك ، میان فضا و خلاء ، فلسفیك گوید عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179) شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179) ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیكران و طرب فسون سازی است كه با تلالو خیره كننده خود فضای شعر مولانا را پر كرده است . شمس در جایی دیگر می گوید : دلی را كز آسمان دایره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است : در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت كه الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن كو ؟ و در جایی دیگر می گوید : مرا از این حدیث عجب می آید كه الدنیا سجن المؤمن كه من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم . وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می كند . این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را كه به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آكنده است . او خود به این امر معترف است كه : شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار
دقایق كلام شمس اینگونه در كلام ملای روم جلوه یافته است : تو ز ضعف خود مكن در من نگاه بر تو شب بر من همین شب چاشتگاه بر تو زندان بر من این زندان چون باغ عین مشغولی مرا گشته فراغ
اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیكوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشكافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود : هر كه را پر غم و ترش دیدی نیست عاشق و زان ولایت نیست
اگر تو عاشقی غم را رها كن عروسی بین و ماتم را رها کن
در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
وی باز، با زبانی پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می كشد : مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟ سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟ هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او
این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش ها دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد: جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم عادت برق بود وقت مطر خندیدن گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن ای منجم اگرت شق قمر باور شد بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...
ترنم شادمانه غزلیات شمس روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. "مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می كند و با خواندن آن انسان خیال می كند یكی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود. گل خندان كه نخندد چه كند علم از مشك نبندد چه كند نار خندان كه دهان بگشادست چون كه در پوست نگنجد چه كند مه تابان به جز از خوبی و ناز چه نماید چه پسندد چه كند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه كند تن مرده كه برو بر گذری نشود زنده نجنبد چه كند دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخورشد نترنگد چه كند"
مولوی به طرف كمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامكان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود كه همة كائنات را گرم و روشن كرده است می رود. موسیقی دیوان شمس كه در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد. مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست كه در كمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت. "مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی كه در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است كه در اشعار خویش تفنن كرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است". به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده كه هیچ یك از شعرا این اندازه در اوزان توسعه ندادهاند. تمام اوزانی كه در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروكه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . " چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض كرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر كه در دیوان شمس فراوانست. نور دل ما، روی خوش تو بال و پر ما، خوی خوش تو
با من صنما، دل یك دله كن گر سر ننهم، آنگه گله كن
حیلت رها كن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا
عالم زمن پر، من تهی از كثرت و از انبوهی گه مبتدی گه منتهی هذا جنون العاشقین
دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حركت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد. دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یك دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعكاس یك روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است. خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است: ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .
در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است. شمس تبریزی برفت و كو كسی تا بدان فخر بشر بگریستی عالم معنی عروسی یافتی لیك بی او این صور بگریستی
مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی كند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند. چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها * * * چو در سلطان بی علت رسیدی هلا بر علت و معلول می خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می خند
[ 91/02/27 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
دستانت که مال من باشد دیگر کسی مرا دست کم نمی گیرد امروز بیشتر از هر روزی نیاز دارم که کنارم باشی مثل همیشه دستمو بگیر دلم داره توی این قفسی که اسمشو گذاشتی دنیا می پوسه دلم میخواد تمام وجودمو تقدیم امواج دریا کنم دلم می خواد منو با خودشون ببرن آنقد دور از آدما که جز موجها همسایه ای نداشته باشم و انقدر نزدیک به خورشید که جز داغی وجودش هیچ چیزی رو احساس نکنم ... [ 91/02/24 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
اینجا نیامدی و ندیدی که کیستم در خشکسال عاطفه نم نم گریستم جنگل به احترام گلی قد کشید و سوخت من هم خدا کند که به پایت بایستم
**************** در یک غروب غمزده در پشت پنجره یادش بخیر خاطره ها را قدم زدیم آنجا که التهاب شکفتن نمرده بود دیدی چه زود خاطره هامان بزرگ شد [ 91/02/14 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
مردی بزرگ از شهر ادیب پرور " خورموج دشتی " : خورموج یکی از شهرهای استان بوشهر و مرکز شهرستان دشتی است. طول جغرافیایی خورموج ۵۱ درجه ۳۸ دقیقه شمالی و عرض جغرافیایی آن ۲۸ درجه ۶۵ دقیقه شرقی است و ارتفاع آن از سطح دریا ۶۰ متر است. مردم آن به زبان فارسی بومی (گویش دشتی) صحبت میکنند. وسعت آن ۷۹۷ هکتار میباشد. بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ آمار رسمی جمعیت این شهر ۳۱۶۶۷ نفر میباشد یکی از مهمترین مراکز منطقه دشتی(منطقه تاریخی، فرهنگی و قومی) است. قدمت این شهر به قبل از اسلام برمیگردد و وجود آثار و ابنیه تاریخی در این شهر حکایت از قدمت باستانی آن دارد. آثاری همچون بارگاه میر ارم بن سام بن نوح، باقیماندههای شهر باستانی خورموج و قلعه محمد خان دشتی، آتشکده خورموج ، قلعه دختر، عمارت شیرینه و... . این شهر از لحاظ مذهبی و فرهنگی پیشینه بسیار طولانی در منطقه دشتی دارد. آقای سید محمد رضا هاشمی زاده یکی از مشاهیر ایران و این شهر محسوب می شود ٬ که در اینجا مختصری با ایشان آشنا می شویم : با خـلوت ســوت وکـــورعــــادت کردیم بـا کـــوچــه ی بی عبــور عــادت کردیم ماننــد کسی که عکـــس از او می گیـرند لبــخـــنــد زدن بـه زور ،عــــادت کردیم .... ........................... بهــاراینجــاست، ازافسـانه کمتر ... گل شب بوست ،خوشبختانه کمتر.. به شکل پیـــله ابــریشـم نـوشتــند.. مسیــر بــاغ، از پـــروانــه کمتر.. ( استاد هاشمی زاده )
مختصر آشنایی با سید محمدرضا هاشمی زاده :
شاعر،نویسنده،پژوهشگر،خوشنویس متولد 1330-خورموج-مرکز دشتی-دبیر بازنشسته آموزش و پرورش لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه شیراز فعالیتهای مستمر : همکاری با نشریات کشور در پژوهشهای علمی ،ادبی،تاریخی کارشناس ادبی و تاریخی صدا و سیمای بوشهر عضو سازمان میراث فرهنگی استان آثار منتشر شده: 1.درنگه(مجموعه ی شعر1369) 2. از خاک تا افلاک(اشعار آئینی1380) 3.سوز و ساز(مجموع ی غزلیات،رباعیات دوبیتیها و نیمائی1382) 4. ساحت سرخ اجابت(تاریخ مبارزات و خاطرات شهدای روحانی استان1382) 5.شقایقهای بیرم(شهدای خورموج1383) 6. شقایقهای ساحل(شهدای بوشهر1384) ۷ - همصدا با نخل های تشنه ( مجموعه شعر )
آثار در دست چاپ: 1. کلیه اشعار دهه80 2. دشتی در آئینه تاریخ آدرس وب استاد ارجمند جناب سید محمد رضا هاشمی زاده :
دوستان محترم با یک کلیک می توانند با آثار فاخر ایشان آشنا شوند .
............................................................................................................................
در ضمن ٬
از دوستان بزرگوار که با کامنت های محبت آمیز خودشان در خصوص آقای
هاشمی زاده این وبلاک را مورد لطف قرار دادند ٬ صمیمانه تشکر می کنم
..... محمد علی رستمی
[ 91/01/18 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
بالاخره در تعطیلات عید نوروز نوشتن کتاب جدیدم " پرواز تا قله ی آرزو ها " را به اتمام رسانیدم این کتاب زندگی نامه ی جهان پهلوان (یوسف کرمی ) تکواندو کار اسطوره ای جهان می باشد. او یکی از بی ادعاترین قهرمانان ورزش تکواندو کشورمان می باشد که شاید حقش در زمینه ی معرفی زیاد ادا نشده است ! برای نوشتن این کتاب ضمن چندین ملاقات حضوری که با خود آقای یوسف کرمی و اطرافیان نامبرده داشتم ٬ سعی کرده ام از زوایای مختلف و جدیدی به زندگی یکی از بی نظیر ترین و شگفتی سازترین قهرمان تاریخ ورزشی کشورمان بنگرم . با توجه به مذاکره با چند انتشارات مطرح کشور امیدوارم در آینده ٬ پس از طی مراحل اداری هرچه زودتر این کتاب چاپ و راهی بازار گردد .
لینک خبر : (وب سایت میانالی) با تشکر از جناب آقای اسماعیل مختاری برای خواندن خبر اینجا کلیک کنید .... [ 91/01/10 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
فردا روز ديگري است
كه بي تو بر عمر تلف شده افزوده مي شود ! همين روزها روز رفتن از راه مي رسد ... و من طوري از خيال تو گم مي شوم كه انگار هرگز نبوده ام ... ! [ 90/12/18 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
نام کتاب : تا آسمان تا خدا انتشارات : پینار سال انتشار :۱۳۸۶ تیراژ ۱۰۰۰ جلد چکیده : مجموعة حاضر، حاوی شعرها و خاطراتی از رابطه معلمان و شاگردان، و مضامینی احساسی، عارفانه، وطنی و... است. احساس گنگ؛ عشق سمائی؛ تا آسمان! تا خدا!؛ یاس کبود؛ میانا؛ قصّه؛ بهار؛ چکمه قرمز؛ ترانهساز؛ بوزقوش؛ و آرمان شهر، برخی از شعرهای این مجموعه به زبان ترکی سروده شده و ترجمة فارسی آن نیز آورده شده است." ******************************************* نام کتاب : خیال محال انتشارات نباتی سال انتشار ۱۳۸۷ تیراژ ۵۰۰۰ جلد
چکیده : ,"مجموعة حاضر شامل شعرهایی در قالبهای نو، غزل و ترانه، با مضمونهای وطنی ، اخلاقی و... و داستانی به نام «خیال محال» است. این داستان از جایی شروع میشود كه یك پیرمرد و پیرزن از تهران به سوی میانه، با قطار به مسافرت میروند آنها، پس از 30 سال دوری به وطنشان برمیگردند و در حین مسافرت خاطراتشان تداعی میشود. پارهای از عنوانهای سرودههای این مجموعه عبارتاند از: خیال محال؛ نقش خیال؛ راز شب؛ شمع محفل؛ ترنم فردا؛ ایران؛ ساغر تمنا؛ یاعلی؛ تلاش نام و نان؛ شمیم انتظار؛ زمین؛ و شعر من. در پایانبخش داستان نیز، بخشی به عنوان اصطلاحات داستان آورده شده است."
************************************************ نام کتاب : خورشید خاموش انتشارات نباتی سال انتشار ۱۳۸۷ تیراژ ۱۰۰۰ جلد
چکیده : ,"دو پسر خاله به نام آراز و شاپور عاشق آهو، دختر خالة خودشان بودند. رقابت بین آنها با انتخاب آراز توسط آهو به نفع آراز تمام شد و ازدواج آنها صورت گرفت. شاپور برای آراز پروندهسازی كرد و آراز به مدت سه سال به خلخال تبعید شد و بعد از اتمام تبعیدش به همراه آهو به روستای پدری آهو، «یوخاری قالا» رفت و زندگی جدید خود را شروع كردند. خاله هاجر به همراه پسرش شاپور كه مهندس شده و در عشق، زندگی و شغل شكست خورده بود، برای عذرخواهی نزد آراز و آهو رفتند. آهو و آراز شاپور را بخشیدند. همان شب آهو درد زایمان گرفت و چون قابلة روستا به سفر رفته بود، آنها با ماشین شاپور به طرف شهر به راه افتادند. ماشین خراب شد و آراز در برف و بوران خاله هاجر و آهو را رها كرد و برای كمك رفت. او به روستای خرابهای رسید و هنگام عبور از آنجا توسط فرد باصلابتی به نام دكتر شمس از دست گرگها نجات پیدا كرد و آهو نیز توسط همسر دكتر كه مامای قابلی بود نجات یافت. این آشنایی موجب تغییرات عمیقی در زندگی آراز میشود كه در این كتاب میخوانیم. این كتاب مشتمل بر دو بخش به نامهای داستان خلوت خورشید و اشعار خلوت خورشید است."
[ 90/11/24 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
می دید که با هر کلکی اُخت شدیم در فکر پسر بود ٬ ولی دُخت شدیم معلوم نشد چه فتنه ای در سر داشت بی ریزش کوه ما همه لُخت شدیم
دیروز :
دهقان فداکار ریز علی حاجوی متولد ۱۳۱۰ - میانه ------------------------------------------------------- امروز :
خلبان فداکار کاپیتان هوشنگ شهبازی متولد ۱۳۳۵ - میانه -------------------------------------------------------- فردا :
ناخدای فداکار آقای ؟؟؟؟؟ متولد ؟؟؟؟ - میانه
****************************************************
دهقان فداکار قطار را نجات داد خلبان فداکار هواپیما را « کشتی » به گل خواهد نشست چنان که عقربه ی سرعتش ٬ به سمت « میانه » نباشد ! ------------------------------------------- [ 90/11/20 ] [ ] [ محمد علی رستمی ( وصال) ]
|
| |